111 روزگی
خوشگل ناز مامان و بابا ١٦ آبان 111 روزه شد. روزی که یه دونه یک دیگه اضافه بشه حدود سه سالته و کلی واسهی خودت آقا شدی. این روزها به سرعت برق میگذره و من دارم نهایت تلاشم رو میکنم که حسابی قدرش رو بدونم و لذت ببرم. وقتی موقع شیر خوردن دستتو روی سینم میزاری و تو چشمام نگاه میکنی و از خودت صدا در میاری میخوام رو ابرها پرواز کنم و از خدای خودم برای این همه عشق تشکر کنم. وقتی برای اینکه بیای بغلم دستهای کوچولوی نازت رو به سمت من باز میکنی، فقط در آغوش گرفتنت وجودم رو آروم میکنه. وقتی موقع خواب در حالی که بابا هادی خوابیده با من حرف میزنی و تازه دلت میخواد بازی کنی تمام خستگی روزم رو فراموش میکنم و با انرژی تمام باهات بازی میکنم
گاهی دلم میخواد از بویی که این روزها تو خونهمونه و بوی شیر و پودر و بدن مونه، یه عطر درست میکردیم و یادگاری نگه میداشتیم تا هر وقت دلمون برای این روزها تنگ شد عطر رو بو میکردیم وهمهی خاطرهها زنده میشد

مهرسام! پسر عزيزتر از جانم! يکصدو يازدهمين روز حضور بينظيرت درزندگيمون رو گرامي ميداريم


111 روزگی
